تبليغاتX
در نهایت ، می توان آغاز شد

در نهایت ، می توان آغاز شد

اکنون در سینه خسته من،جوانه های تمنی شکفته است.باور نمیکردم درنهایت،میتوان آغاز

HOMEPAGE

E-MAIL

فقط برای امروز

 

 

فقط برای امروز سعی می کنم زندگی کنم و مشکلات تمامی عمر را به یکباره بر دوش نکشم . من می توانم یک مشکل را برای دوازده ساعت تحمل کنم . اما اگر بخواهم فکر کنم که باید مادام العمر با آن بسازم , برایم وحشتناک و غیر قابل تحمل خواهد بود .

 فقط برای امروز خوشحال خواهم بود . به قول مردی : بیشتر مردم به همان اندازه که خودشان می خواهند خوشحال هستند .

فقط برای امروز خودم را با شرایط موجود وفق می دهم و سعی نخواهم کرد که شرایط را به میل خود تغییر دهم . سعی می کنم سرنوشت را همانطور که اتفق می افتد قبول کنم و خودم را با آن تطبیق دهم .

فقط برای امروز سعی میکنم فکر خود را تقویت کنم . مطالعه می کنم , چیزی قابل استفاده ای یاد بگیرم و ذهن خود را عاطل نمی گذارم . مطالبی را می خوانم که نیاز به سعی , فکر و تمرکز داشنه باشیم . 

فقط برای امروز روح و روان خود را از سه طریق به تمرین وا می دارم :

یک کار نیک برای کسی انجام می دهم , اما نمی گذارم که او یا هیچ کس دیگری بفهمد که من آن را انجام داده ام و اگر کسی فهمید آن را بحساب نمی آورم .

فقط براب تمرین , حداقل دو کار انجام می دهم که بر خلاف نفسم باشد .

به هیچ کس نشان نمی دهم که احساساتم جریحه دار شده است . حتی اگر شده باشد هم آن را بروز نمی دهم .

    فقط برای امروز , موضعی موافق خواهم داشت تا آن جا که امکان دارد آراسته خواهم بود , لباس مناسب می پوشم . با متانت صحبت می کنم . با احترام رفتار می کنم هیچ گونه خرده ای از هیچ کس نمیگیرم و بدنبال عیب و ایراد چیزی نمی گردم و سعی نمی کنم هیچ کس جز خودم را اصلاح و یا منظم کنم .

فقط برای امروز برای خود برنامه ای خواهم داشت . شاید که این برنامه را مو به مو اجرا نکنم , اما به هر حال آن را خواهم داشت . امروز خود را از شر دو آفت عجله و دو دلی حفظ خواهم کرد .

فقط برای امروز ,  به مدت نیم ساعت در آرامش با خود خلوت خواهم کرد . در عرض نیم ساعت سعی می کنم که در بعضی لحظات با دید بهتری به زندگی نگاه کنم .

فقط برای امروز , هیچ ترسی به خود راه نخواهم داد . از لذت بردن از زیبایی ها واهمه نداشته و ایمان خواهم داشت به همان صورت که من به دنیا چیزی می دهم دنیا هم نیز متقابلا پاسخ آن را خواهد داد .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 23:46 توسط ت ن ه ا |

مهدي جان!

 

سئوالي ساده دارم از حضورت .... من آيا زنده ام وقت ظهورت ..... اگر که آمدي من رفته بودم .... اسير سال و ماه و هفته بودم ..... دعايم کن دوباره جان بگيرم ..... بيايم در رکاب تو بميرم

 

عید همگی مبارک

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 4:11 توسط ت ن ه ا |

آقا جان ! حيف نيست ماه شب چهارده پشت ابرهاي تيره و پاره پاره پنهان بماند ، حيف نيست ديده را شوق وصا ل باشد ولي فروغ ديده نباشد ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 4:8 توسط ت ن ه ا |

رنجی نیست !

اگر زمین را از تو بگیرند

آسمان زیر پای توست !

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:18 توسط ت ن ه ا |

هر از گاهی از آن سوی سرزمینها

از آنجا که بوی شکوفه و باران می بارد

در آنجا که هزاران نرگس در آسمانش غوطه ورند

 ثقل دریا صفتی ست که تو را نظاره می کند

تو را صدا می کند

ولی

گوش های سنگینت آوای آن سلاله ی خورشید را نمی شنود

دل سنگیت حضور آن چشم براه را حس نمی کند

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 17:59 توسط ت ن ه ا |

ای کاش و ای کاش سراسر زندگیم ، ای کاش های بی پایان نبود .

ای کاش تمام مدتی که عمرم را پاره پاره می کردم و هم چون ورق باطله های بدون بازیافت به سطل زباله ی تاریخ می انداختم ، آهی از سر حسرت نمی کشیدم .

ای کاش دریچه ی شهودم بر روی تمامی این سرزمین خاکی متعفن و گرسنگان سیری ناپذیرش و آن عالم رویایی ماورایی ، دو چشم سیاه نبود . ای کاش دریچه ی شهود من مانند آن هایی که هیچ گاه آهی از سر حسرت تباهی نکشیدند قلبی به زیبایی طبیعت بکر دست نخورده ی خدا بود .

ای کاش من هم دو بال زیبای نستوه برای آن چه که نمی دانستم داشتم .

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:51 توسط ت ن ه ا |

بازگشایی وبلاگ من هم با بهار تاریخ مصادف شد .

بهاری تلخ و خونین . بهاری همراه با مویه .

بهاری که شکوفه هایش ، در آغاز از درخت تنومند زمان ریخت .

بهاری که هر سال می آید و فقط می آید.

یهاری که ما آن را فقط روزی تاریخی پنداشتیم نه حقیقتی همیشگی تاریخی .

و ما همان کسانی هستیم که آن را در صفحه صفحه ی تاریخ گمش کردیم .

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 0:29 توسط ت ن ه ا |

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 14:54 توسط ت ن ه ا |

دیده ها ،بی نور

دیده ها ،راهی به ظلمت

گونه ها ،همچون غروبی زرد

گونه ها ،آیینه ی غم ها

قلب ها ،لبریز از عصیان

سینه ها ،تابوت حسرت ها

شوق ها

اندیشه های باز

                        همچنان فانوسی افسرده

در میان هاله های دود ،ناپیدا

هیچ فریادی نمی بینی

جز با رنگ خون و مرگ

هیچ امیدی نمن یابی

در این هاله ی شبرنگ

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 20:34 توسط ت ن ه ا |

دلم می گفت ، اگر مرا از او ، از شاخه ی هستی جدا کنی ،

من مثل سیبی که از شاخه اش جدا شود و بمیرد

و مثل آبی که بماند و گند بگیرد

من ، مثل اینها

سرود خستگی ، سرود مرگ را می خوانم

با تو بیگانه می شوم

آن وقت می بینی خستگی و بیگانگی از تمام وجودت جوانه می زند

آن وقت می بینی من در میان سینه ی تو مرده ام

و تو

دلمرده

زنده ای

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 20:17 توسط ت ن ه ا |